۱۳۹۵ دی ۲, پنجشنبه

مام زمان بخون کشیده ام





در خاطرات سرد زمستانی 
برقص
 بیاد فصل خونین آن بهار ؛
جوانه های عشق سر زده 
میان این جوانه ها
یک شاخه گل
از آن ما ؛
هر چند خسته ایم وگاهی نشسته ایم
باز هم 
ما 
نشکسته ایم .
.


در شکوه 
صلح زمینی زمان
یک قطره اشک
نثار تو
زمین
مام زمان بخون کشیده ام
بنفشه ها قد کشیده اند . . 

۱۳۹۵ آبان ۲۵, سه‌شنبه

آنچه ما داریم









آنچه ما داریم 

  قرن بیست و یک 
مذهب ! 
  اعلام جنگ  رهبران
پیروان در قیام ی خونین 
برای  کشتن 
هر آنچه مخالف  است !


هزاران  فرقه و آیین  
که پیروان هر کدام اماده قیام اند 
برای بقا 
در
گستره  باور خویش



صدها کشور   
که ساکنان آن
اماده دفاع از سرزمین خود 
تا مرز شهادت اند !


هزاران هزار قوم و قبیله 
که هر کدام 
اماده دفاع از حریم خویشند
تا مرز مرگ


کهکشان  
زمین  
خانه 
در این زمین 
و
انسان
مقوله ای 
گمشده در هستی ؟
در چیزی بنام
زندگی !




می خروشد و می درد
هر آنچه بر بساط عشق





بر بام کدام سحر
روز می رسد ؟

آزادی






در غروب عاشقانه ترین واژه
گفتی :
غروبی شوق انگیز ،
بروید بر جان خسته جهانی که ذره ذره ذوب  
باور فردا 
آزادی

بگو که می آیی






اشک حرمت  
لبخند حرمت 
سکوت حرمت 
فریاد حرمت 
تمام   
در نیلی دریا
در سبزه های دشت
در ستیغ آفتاب روی کوه
بگو که می آیی
صبح در انتظار 

نادیا






چشمها ی کودکی تو 
جوانی مرا ،
بردند
نادیا .
نه با خود ،
از هستی .
از باور دیدار
دیدن
فهمیدن
عاشقانه بوسیدن .
بعد آن
دیدن
فهمیدن 
طعم بوسه 
بوسه هایی  رها در هوا
شد آرزو !




اینجا



تو اینجا چه میکنی ؟
خبر از آزادی
در قل و زنجیر
زخمه های تازیانه ها
دشنه های خونین
سر های بی بدن
کودکان بی پدر 
گورهای ناشناس
زخمه های طعنه ها 
تهمت


تو اینجا
چه میکنی؟


۱۳۹۵ آبان ۲۰, پنجشنبه

یاد آر




















یاد آر


کوچه ها
ورق پاره های تاریخ
رهگذران هراسان 
از کنار هم 
در سکوت
سرد .


انکه میخندد
بامداد صبحی را می دهد نوید
بر طنابی که برایش حلقه کرده اند
هر چند
پیش از طلوع آفتاب 
بر باد میرود 




قبل از اینکه فردا در آید 
یک جهان سخن  
پیش از انکه بمیرد 
یک جهان رویا
پیش از آنکه بمیرد 
فردا



شناسنامه ملتی 
کوچه های شهر
رهگذران
خاموش ار کنار هم
گذر می کنند
زخمی که تا استخوان
در سکوت چشمها 
فریاد است 




به قامت تو صبحی نیامده
که بی تابانه
شرحه شرحه شب را
برای بامداد 
جار می زنند
خونین 



دلم برای مردن تنگ شده 
اگر به باور رسیدن به تو باشد که رفته ای 
اگر به باور رسیدن
اگر به باور
اگر !

۱۳۹۵ آبان ۹, یکشنبه

وطن .




بر می گردم
روزی ؛ 
نه از برای فتح
به جایی که مال من است ؛
یک قبرستان
پر از شرف
پر از شور و عشق
که خفبه اند به خون ؛

بر می گردم
نه از برای فتح
به خانه ام
وطن .

آن شب که با ماه بودم




آن شب که با ماه بودم 




صدای نجوایی غریب
اصوات کهکشان راه شیری
روی تپه کوتاه خاکی
تکه داده به دستها پشت سر و لنگها دراز به دراز باز به دو سو 
کره ای آبی در آسمان روبر بنام زمین ؛ با لکه های نارنجی که  سوسو می زند ،
خورشید آنسوترک که پیدا نیست ؛ یک عالمه ستاره و سیاره در اطراف که اگر دستش رابالاببرده یکی کف دستش می نشیند بی تعادل که هر آن به سمتی می رود .
خمیازه ؛ 
صدای خمیازه ماه بود بعد از چرت عصرانه 
ماه : هی چه می کنی ؟
من : تماشا 
ماه : تماشای چی ؟
من : زمین 
ماه : کجاش را تماشا می کنی ؟
من : همه جاش را 
 ماه : خوب چی دیدی ؟
من : قشنگیش را
ماه : از من قشنگتره ؟
من : آنجا که بودم ترا تماشا می کردم
ماه :خوب ؟
من : تو همیشه قشنگ بودی و هر شب به شکلی ، انگار می رقصیدی تو کهکشان ، اولش با ناز می آمدی و می رفتی ، نازک و ترکه ای  ، طوری که آرزو می کردم تو آن دل هلالی تو دراز بکشم و دستم را بذارم زیر سرم و به پشت دراز بکشم یه پام را بندازم رو آن یکی پا و به شکم سیر تماشات کنم ، اگرم حوصله ات سر رفت شکمتو غلغلک بدم تا از خنده هی به دور خودت بچرخی و به چرخی انقدر تا سر چات جیش کنی ها ها ها ها
ماه : ببینم مگه خوشت میاد آزارم بدی؟     
من : نه بابا شوخی کردم ، ولی آنقدر قشنگی، تازه هر شب چاق تر چاق تر می شی مثل به هندوانه بزرگ چاق و چله گرد گرد آبی رنگ با چند لکه سیاه مثل نقشه جغرافیا
ماه : پس من از زمین خوشگل ترم ؟
من : نه الان که نگاه می کنم زمین هم خیلی قشنگه
ماه : پس چرا آمدی اینجا ؟
من : اما وقتی آمدم سوال هام خیلی بیشتر شد ه قبلا دلم می خواست که بغلت بخوابم و باهات بازی کنم ، غلغلکت بدم ، بخندی و شاد باشی ، اما حالا به جور دیگه شدم 
ماه : چه جوری شدی ؟
من : مثلا این صدای آهنگی که اینجا پیچیده  ، انگار ستاره ها دارند راجعب چیز مهمی حرف می زنند من حرف هیچ کدامشان را نمی فهمم ، اما این و  می فهمم که دارند پچ پچ می کنند و کسی سر آن یکی داد نمی زنه ؛ با هم دعوا نمی کنند پچ پچشون هرچند خیلی دورند از هم اما خیلی مهربانی توش هست ؛ این خیلی قشنگه ، مگه نه ؟
ماه : خوب برای چی باید دعوا کنند ؟
من : خوب مثلا برای خدا 
ماه : چی ؟ برای خدا ؟ چی هست ؟ آن هم ستاره است یا سیاره ؟ 
من : خدا خالق همهُ دنیاست ، من تو زمین و همه ستاره ها و سیاره های دنیا حتی آن سیاه چاله که آنطرف نشسته و همه چی را داره قورت میده گلوش هم نمی گیره تا به چکه آب بخوره 
ماه : اگه اینطورکه تو می گی باشه خوب من ندیدمش اما   چرا باید برای خدا با هم دعوا کنیم ؟  
من : تو زمین که بودم فقط دعوا نبود ، با هم می جنگیدن
ماه : می جنگیدن یعنی چی ؟
من : یعنی با اسلحه مثل تفنگ ؛ توپ ؛ نارنجگ ؛ خمپاره و موشک و کشتی های جنگی و هواپیما های جنگی می رفتن و همدیگر را می کشتند تا به خدا ثابت کنند که حق با آنها است و خیلی هم خدا را دوست دارند و تازه هر روز یک سلاح جدیدی را اختراع می کردند که بهتر و بیشتر بکشه آدم بکشه .   
ماه دهنش همین جوری وا موند چرت عصرانه اش راستی راستی از سرش پرید
ماه : حالا همه اینهایی که گفتی یعنی چی ؟ یعنی خدا اینهمه مهمه که باید همدیگر را بکشیم ؟ یعنی اگر همدیگر را نکشیم خدا خوشش نمیاد ؟
من : نه بابا خداکه نگفته همدیگر را بکشید گفته همه شما را خلق کردم که یا هم زندگی کنید
ماه : خدا خودش به تو گفت ؟
من : بابام به من گفت ؛ بابای بابام هم به بابام همینجوری برو جلو ، یعنی بابای بابای بابام به بابای بابام گفته بود 
ماه : خوب از کجا می دانی که بابای بابای بابای  بابات راست گفته و یا دروغ گفته ؟ اگر اینجور باشه که تو گفتی پس چرا خود خدا نمیاد که شما ها را با هم آشتی بده و یه باره همه با هم دوست باشید و دعوا و یا آنی که گفتی اسمش چی بود ؟ نکنند
من : کدام یکی ؟
ماه : همون که همدیگر را می کشند
من : جنگ
ماه : خوب آره جنگ نکنند و دو گروه با هم آشتی کنند
من : دو گروه چیه ؟
ماه : همان هایی که با هم جنگ می کنند تا به خدا ثابت کنند که خیلی خیلی دوسش دارند 
من : دو گروه که نیستند خیلی خیلی زیادن مثلا حساب بلدی ؟ منظورم شمردنه؟
ماه : یه کمی بلدم ستاره ها را که می شمارم هر چی جلو تر می روم یکی به عدد قبلی اضافه می کنم
من : خوب پس متوجه می شی که چه می گم.بیشتر از دوهزار مذهب تو زمین هست ؛ هر مذهب هم خودش چندین گروه هست راستش من هم آخرش نفهمیدم که چقدر مذهب و گروه و دسته تو زمین هست اما این و فهمیدم که همه قراره طرف مقابل خودشونو بکشن تا خدا بفهمه که خیلی دوسش دارند و به حرفاش عمل می کنند   
ماه : چرا اینقدر سخت حرف می زنی ؟ من که نفهمیدم این چیه ؟
من : کدام چیه ؟
ماه : همین که گفتی ، مذهب ،
من :آخ آخ تو چرا از هیچی خبر نداری ؟
ماه : چطور ؟
من : تو نمی دانی مذهب چیه ؟
 ماه : از کجا بدونم ؟
من : مذهب خیلی خیلی مهمه اگر مذهب نداشته باشی حتماحتما می ری جهنم و تو آتش جهنم می سوزی    
ماه با تعجب و حشت : یعنی اگر مذهب داشته باشم دیگه نمی روم جهنم ؟
من : آره اما باید انتخاب کنی کدام مذهب خوبه همشون می گن نمیرن بهشت . هر مذهبی میگ که فقط طرفدارای ما میرن بهشت و بقیه میرن جهنم . 
ماه : چطوری ؟
من : خوب هر مذهبی به پیغمبر داره و هر پیغامبر چند تا هوادار داره که بعد پیغمبرشون خودشون رییس شدن  و هر هوادار برای خودش پیروانی داره و هر پیروی هم برای خودش یک مسلک درست کرده که تو کشورهای مختلف هستند و تازه کشور ها هم هر کدام برای خودشون به مذهب دارن و مهم تر از آن اینه که  هر کشور هم دوست داره هی گنده تر و قوی  تر و بزرگتر بشه که باز به خاطر همین کشور با هم می جنگند 
ماه که دیگه جدا گیج گیج شده بود و سرش در دوران بود پرسید:کشور دیگه چیه و چرا باید بجنگند ؟ تازه برای بزرگتر شدن یا برای خدا ؟
من : هر دو طرف وقتی که چنگ را می خوان شروع کنن حتما به نام خدا شروع می کنن و از خدا طلب کمک مالی و معنوی می کنند بعد حمله می کنند و همدیگر را می کشند ؛ این بکش اون بکش ؛ اون بکش این بکش تا حسابی خسته بشن یا پولشون تموم شه تا صلح کنند . 
ماه درست و حسابی دیگه دهنش به وجب باز مونده بود ازتعجب
 ماه : خوب پس چرا خود خدا نمیاد آشتی شون بده که نجنگند و همدیگه را نکشن ؟ این مالی چیه ؟
من از خنده داشت می ترکید : مالی نمی دونی چیه ؟  
ماه :خوب نه نمیدونم
من خجالت کسید از خندیدن به ماه و گفت : چقدر خوب گفتی نمی دونم 
ماه :چرا ؟
من : چون تو زمین کسی این حرف را نمی زنه و اگر این حرف را بزنه مردم فکر می کنند که آن هیچی نمی دونه و خیلی وقتها هم مسخره اش میکنند 
مته : آه ! چرا ؟
من : مالی یعنی پول . پولی داشته باشند که اسلحه بخرند و آدم استخدام کنند که بتونند برن برای خدا بجنگند .  
ماه : تو بازم داری خیلی سخت حرف میرنی و من خیلی سخت می فهمم که منظورت چیه ؛ این پول چی هست خریدن و استخدام کردن یعنی چی ؟
من : ماه جان پول به تکه کاغذ هست که با آن میشه چیزی را که لازم داری را بخری و خریدن یعنی آن کاغذی که روش به شماره نوشته را بدی و چیزی که لازم داری را بگیری، هر چی شماره روی پول بزرگ تر باشه میشه چیزای بیشتر و بزرگتری بخری و استخدام هم یعنی میرن به جایی که کمک لازم دارن کمک می کنند و در عوض کمکی که می کنند پول میگیرند حالا متوجه شدی ؟   
ماه : یه کمی اما برای جنگیدن برای خدا که ثابت کنند خیلی خدا را دوست دارن و بعدش برن بهشت دیگه چرا پول میگیرند ؟
 من : خوب می گن این هم یه جور کاره   
 ماه : کار میکنند که همدیگر را بکشند  پس کدام یکی بهشت میره ؟ هر کی که بکشه یا اونی که کشته میشه ؟
من : تو زمین به اونی که میکشه میگن قهرمان ، دلاور ؛ میهن پرست و خیلی چیزای دیگه و اونی که کشته میشه بهش میگن شهید و شهیدا را میگن که مستقیم میرن بهشت .
ماه با چشمشان باز از تعجب : اگر کسی که کشته میشه و هم کسی که میکشه بهشت میره ؟
من : آدمهای خیلی بد .
ماه :خوب اینجا آدمهای بد کیا هستند ؟ اینا که کشته شدن و قاتل هستن و هر دو بهشت میرن پس کی جهنم میره ؟
انگار ماه به پس گردنی محکم پس کله من زده باشه فکرش به کار افتاد و از خودش پرسیدم راستی کدامشون باید بره جهنم ؟ و به ماه گفت :اینو منم نمیدونم
خیلی سخت بود که بگه نمیدونم ، اما برای اولین بار تو عمرش به ماه گفتم نمی دونم ، بعدش به احساس خیلی خوبی پیدا کرد ؛ احساس اینکه چقدر با ماه می تونه راحت صحبت کنه و کسی اونو مسخره نمی کنه بابت گفتن ( نمی دانم ) 
ماه خیلی مهربان سرش را کمی پایین آورد و به من نگاهی کرد و گفت : پس یه قولی به خودت بده ؛ تا روزی که خود خدا نیومد درست و حسابی روبروت ننشسته و بهت نگفتش که به خاطر من برو به جنگ با کسی حنگ نکنی . فکر می کنی کار سختیه که به خودت قول بدی ؟
من سرش را برگردند به سمت ماه و با لبخند شیرینی . 








    

۱۳۹۵ مهر ۲۷, سه‌شنبه

انتخابات پیش رو !گزینه های روحانی ؟






انتخابات پیش رو !گزینه های روحانی ؟
خامنه ای و جناح اصولگرا مدتهاست به این نتیجه رسیده اند که بر امد صندوق آرای تحت کنترل ایشان و نیروهای اصولگرا و راست حاکمیت روحانی است چون به درک سیاسی جامعه کاملا آگاه هستند .صندوق انتخابات گلوگاه خروجی شعور سیاسی جامعه است ؛ کسانی که به خواست رهبر نه گفتن بعلاوه کسانی که آگاهانه در انتخابات تحت کنترل رهبر شرکت نکردن  . جمع این دو گروه اجتماعی در کنار آرا خاموش جامعه زنگ خطری جدی برای بقا ولایت فقیه است . 
دستور روی میز رهبر چیست ؟
۱ -بعد از انتخابات ۱۳۸۴ عملا رهبر در بلاشی جدی برای تغیر ساختار قدرت بر آمد ؛ تلاش برای حذف قدرت اجرایی دولت در کنار تقسیم قدرت متمرکز به نیروهای منتخب خود در استانها که امام جمعه های هر منطقه هستند چرا که به خوبی واقف است تغیر چند امام جمعه خاطی به مراتب ساده تر از درگیری مستقیم با دولتمردان بر آمده از انتخابات تحت کنترل است .
۲- در این راستا انتخات عناصر اجرایی  در مناطق تحت امر امام جمعه ها در محدود کردن قدرت مانور دولتهای منتخب در انتخاباب را کاملا محدود در موارد جدی کاملا خنثی می کند
۳- رهبر با اتکا به قانون در ارگانهای تحت امر خود مانند مجلس خبرگان و عناصر وفادر در مجلس تا جایی پیش رفته که در تایید وزرا رییس جمهور و احراز صلاحیت از مجلس عملا ریییس جمهور را به ابزاری تشریفاتی تلاش دارد تبدیل کند .
اینکه آیا رهبر تا چه حد می تواند این پروزه را پیش برد و به مانگاری تمرکزقدرت در ولایت فقیه کمک کند گزینه ای جز اتکا به اهرم نظامی ندارد و این را هم می داند که در نیروهای نظامی متعدد که ساخته و پرداخته نظام است تنها نقطه اتکا میتواند امرای سپاه و بسیج باشد و در این راستا باج خواهی سپاه در همراهی با رهبرتامل بر انگیز است .
سپاه پاسداران امروز سپاه پاسداران سالهای ۶۰ نیست که بی هیچ چشم داشتی اوامر رهبر را به جان می خریدند ؛ و بدنه سپاه هم دیگر باوری به مانند گذشته به نظام ندارن 
 نکته قابل تامل این است که :هیچ یک از نیروهای داخل نظام از اصولگرا گرفته تا اصلاح طلب از وحشت انتقال قدرت به طرف مقابل حاضر به محدود کردن قدرت مطلقه ولی فقیه نیستند !
امروز کف خیابان و قوه قضاییه حوزه عمومی فشار به دولت است . ممانعت از اجرای کنسرت ها توسط امام جمعه ها در سایه ارازل اوباش تحت امر مقام رهبری و بازداشت های خود سرانه اطلاعات سپاه و اعلام جرایم سنگین برای فعالین مدنی و صنقی دامنه پریشانی و نا امنی اجتماعی را دامن میزند تا دولت روحانی را وادار به تعین نمایندگان وفادار به حفظ قدرت متمرکز در رهبر را تضمین کند .  

۱۳۹۵ مهر ۲۶, دوشنبه

۱۳۹۵ مهر ۲۴, شنبه

وقتی که ماه



وقتی که ماه
میهمان جام شراب توست .
یک آرزو
در نسیم صبح
در مسیر باد
آونگ می شود 


یک آرزو
رویا
هزار امید
با باد می رود

سکوت




وقتی که حرف می زنیم
چقدر دور می شوم
به پاس علاقه ام به تو
سکوت می کنم تا ابد .

آزادی













ای دوست
هنوز فصل
ما است

آزادی
در جانمان
بارور


در حضور دژخیمان 
قد میکشیم
چنان که بدانند


آسمان و زمین
تمام زیبایی یک رویا
رنگ می زند 


آزادی 

۱۳۹۵ مهر ۲۳, جمعه

Iran is my home ایـران خـانـهء مـن اسـت: لبخند

لبخند





لبخند 


وقتی بهار
بر لبان تو ابخند می زند
حروف در دهان زبان  قلقلک
عطر زبانت
طعم آزادی 
زمانش در امان 
باور زمان 
با تو می رسد .


بهار را 
بر لبان خود بنشان 
آزادی به انتظار
مانده در زمان .                                                                                                                    

۱۳۹۵ مهر ۲۰, سه‌شنبه

بیداری





رازی نیست
رمزی نیست 
همچنان  ایستاده 
در چشم انتظاری
زمان سمج
در بیداری ملتی
در گذرگاه خویش 
به اعصار .

۱۳۹۵ مهر ۱۵, پنجشنبه

عزاداران کجا رفتـــــــند ؟




















 ‏اگر عاشورایی هست 
این خود عاشورا است 
اگر مصیبتی هست 
این خود مصیبت است 
اگر اسیری هست 
اسیران بیداد در بنداند
کجا می روی ؟



کربلا و عاشورا و اسیران
غم اینجا ماتم اینجا است
عزاداران کجا رفتـــــــند ؟
حسین اینجاست،
اسیری هم بخواهی
زینب اینجا است

و مهدی زمان در بند نامردان
اسیر است !

تاریخ










باز .  داشت
می شود 
بازداشت.

اسیر میشوند و دربند 
سربازان آدمیت .


اسیر می کنند و در بند
فرماندهان .


فرمانبران 
بی نام ، بی نشان
در بند تمام می شوند .


فرماندهان
با نام و با نشان سینه هایشان
بتاریخ 
دفن می شوند .


فرمانبران بی تاریخ !

تاریخ کجای حقیقت 
نهفته ؟

۱۳۹۵ مهر ۱۳, سه‌شنبه

بهاره جان

شهادت صنعتی







سالها
در غیرت مقدس
خون دل خوردیم 
تا خدا را
جایگاهی باشد
شایسته.
.
کار های جانفرسا 
غمهای بی امان
بر جان جهانمان فرود آمد
تا خدا را 
جایگاهی باشد 
شایسته
.
کشتیم هر آنچه باید کشت
کشتند هر آنچه باید کشت
کشته هایمان جهانی ساخت  
در باوری مقدس
تا خدا را
جایگاهی باشد
شایسته
.
.
  
کشتار
صنعت شد
شهادت صنعتی
تا خدا را
جایگاهی باشد
شایسته
.

جایگاهی آراستیم
از شهیدان  
در  
خدایی از باور مقدس
تا خدا را
جایگاهی باشد
شایسته
.
.
اما 
خدا نبود
آنجا !



نخبه کشی





قریب یک میلیون رویا
دریده شد بنام خدا 
برای چه ؟

عامل که بود
مجری که بود
چرا 
یک میلیون هم وطنم
بخون خود غلتید

سکوت








وقتی که 
مرگ
خیمه زده
بر دروازه هستی 
سکوت فریادی است
به زندان هستی .

نادیا






نادیا
من و تو
دو سر خیمه هستی هستیم
وقتی که در تو 
صبح طلوع می کند
شب بر من 
سلام می کند 

قرن حاضر







قرن حاضر 
مشگل نبودن نیست
مسئله 
حق استفاده نکردن است
   که جان جهان را می خورد
در واحد زمان 

دل تنگی






تغییر کرده .
دل تنگی
طعم
لخته های خون خشک شده
به ریر دندان است
همه جا 
خونین 
جهان خون آلود
حتی تنفس
خونین است

وقاحت






تمام قد 
ایستاده در حضور ملتی
که تنها ؛
میخواهند ؛
عدالت . 



ایستاده
در برابر تاریخ
تمام قامت
دروازه بان پیر قرن
در انکار !



دروازه بان قرن 
وقاحت است !

مرگ فجیع






تا شش ماه دیگر 
یک میلین 
یک میلیون رویا 
باز
خاطره می شود !
درمرگی فجیع
که میشود 
بازش داشت 
امروز 
.
درهای خانه های خانه ام زمین را
به روی مرگ ببندیم
امروز .

فردا
یک ،  صد و هشتدم از  یک ملیون 
خواهند مرد !
من و  همسایه ها
شاید یکی از آن صدم باشیم

زیباست 
زندگی
در راز پر مهر  
نکشتن .  

پنجاه هفت





نسل پنجاه هفت
پر پر شد ؛
قریب یک میلیون
رویا ی زندگی
بخون نشست ؛
با پر کشیدن 
میلیونها 
مهاجر
در هست خود ؛ 
 مهر حضور پر صلابت را
بر زمان 
جاری کرد .

روز دختر






 روز دختر
روز
 آرزوی سفید
اسب سفید
لباس سفید
رویاهای سفید
درتبریک
دخترانی جلو آمد ند
در لباسی سرخ
 رنگ خونین پدر بر دامن ؛
 دیروز 
اعدام شدن
زبان به سقف دهان چسبید .
.
رویاهای سفید  دختران
سفیدی را 
با خود به فردا می برند 
با پدر 
بی پدر 
فردا چشم انتظار است . 


درد نیستی تا آرامت کنم






درد نیستی تا آرامت کنم
خاطره نیستی تا فراموشت کنم
نبض جاری زمان انسانی
که با توقفت زمان میماند
حیات میرمد
و هستی!

نقطه







هر ثانیه یک نقطه .
مبدا ورود و خروج تنهایی .
میرسد ، وقت محاسبه
نقطه های وجودمان .

نامه







بنویس
نامه هایت را
عاشقانه تر
تا از خیال ترنم باران
بلغزد
در کناره
یک سکوت پر ستاره
که باهمیم

۱۳۹۵ مرداد ۲۳, شنبه

حقیقتی که در تاریخ ما مفعول مانده !





















حقیقتی که در تاریخ ما مفعول مانده !


هر چند شهامت و شجاعت و جسارت پیر مراد جامعه انسانی آیت الله منتظری در همیشه تاریخ جامعه انسانی ستودنی و ماندگار است اما تصور می کنم آنچه مفعول مانده یکی از  اصول اساسی حقوق مدنی است . 
در هر مقامی که انسان هست در برابر تمامی اعمال و احکامی که از هر موضع و نگرش و شرایطی که صادر میشود . حوزه گفتمان جامعه امروز به شدت نیازمند آن است تا نه تنها به چالش های پیش رو که به تاریخ ۳۷ ساله گذشته عمیقا وام دار است . 
برای شناخت پدیده های موجود در ترسیم راهکارهای اجرایی در رسیدن به هویت انسانی و ترسیم سمت سوی عقلانی حرکت به سوی آینده و واکاوی گذشته پر از تلاطم و ناملایمات و عمیقا ناموفق در تمامی حوزه های اجرایی نظام حاکم تا قد علم کردن 
راست ترین عناصر موجود در حوزه های اجرایی ما نیازمند آنیم که باور کنیم و به مرحله عمل بنشانیم اصل مسسولیت پذیری تمامی آحاد ملت را و پاداش شایسته در برابر هر مقوله برای رسیدن به یک جامعه مدنی .   

۱۳۹۵ مرداد ۹, شنبه

نادیا












با شاعرانه ترین بخش هستی
می آید و بر جان
لنگر می زند
بی آوا
نادیا


ای دختر غوغا
هنوز بامداد
در انتظار تو
 بر جان خسته
نیشتر می کشد ؛
نادیا



سحر؛
درمان پریشانی نسلی
از کشیدن این لنگر
که در جان خسته لمیده
با توست
نادیا


با هر تنفس عمیق
زمان می رود ز دست
بر کش لنگر ز جان خسته ام
بر افراز بادبان
این نعش کهنه
؛
مرده .
سحر در چشم انتظاری تو
بر در است
نادیا


تــــــــــو





درد نیستی تا آرامت کنم 
خاطره نیستی تا فراموشت کنم 
نبض جاری زمان انسانی
که با توقفت زمان می ماند
حیات می رمد
و هستی !

شاید






آنچه را که می رسد از من برای تو
جایی ذخیره کن
نه برای تاریخ مردگان
که زنده گان تاریخ اند
تنها برای آنی که اگر پرسید :
می شناسی ؟
ته رنگ پریشانی نسلی از صبح را ؛ 
شاید نشانی در آن دید 
فقط ؛
 شاید .  

شاید












آنکه بال پریدن خواست - پرید با آزادی به سوی
دشت بارور شده
از باور حقیقت انسان ؛
زنگ زرد پاییزی
اعلام حریقی است
و نفس های تند تو در جانم
جهیدن از جهنمی است
که حاکمش ؛
 شاید است . 

همین








می ماند
سلسله جبال
اگر آدمی را از هستی پاک کنی 
که همچنان سمج
پای بر زمین دارد ! 

آزادی





هیچ بامدادی را 
سیاهی بر نمی تابد
حتی اگر 
آسمان را مه گرفته باشد ؛
آزادی 


باور





بلند ترین قامت ایستاده ای که با 
نام پدر همراه بود ؛
نشسته
زندگی را یدک می کشد؛
استواری قامت رفت
در استواری باوری که ماند 
از او .

تماس





بغض تلخ گریه های فرو خورده مادر
وقتی که حرف می زند
تمام عصبهای وجود را از حیات
با خود می کشد
با خش خش نامفهوم تماس
از آن سوی سیم .

نقطه ها




هر ثانیه ؛ یک نقطه ؛
مبدا ورود و خروج تنهایی ؛
می رسد وقت محاسبه ُ
نقطه های وجودمان !

دختران ابریشم






دختران ابریشم
پیله ها دریده می شوند
پروانه های بامدادی را 
چشم انتظار است 
صبح

کدام زخم




در کدام زخم 
از هزاره ها
چنین نگاه می کنی در پریشانی
مردمک های سرگردان
کدام پریشانی را دو دو می زنند ؟

۱۳۹۵ تیر ۲۰, یکشنبه

فرش قرمز




در ادای احترام به کیا رستمی در خانه دوست

تابوت 
بر فرش قرمز
پاداش مردن معترضی
که دیگر 
سخن نمی گوید .
جنازه های محترم
نظام مقدس

۱۳۹۵ فروردین ۲۸, شنبه

بیگانه ای مهاجرم




درد این نیست که به کودک مهاجری تجاور شد
با اسید کشته و سوزنده شد! 
درد در بی پناهی ملتی است 
که در سرزمین خود بی پناه و بیگانه اند
سهم مهاجران از هستی
مرگ است و تجاوز و نیستی
در خانه ام زمین 





۱۳۹۴ اسفند ۲۷, پنجشنبه

ماجرای آن شب خاتمی .. قسمت چهارم

































 
 ماجرای آن شب خاتمی .. قسمت چهارم


و اما
جلوی خانه خاتمی
جماعتی که در مقابل در جمع شده بودند با فریاد یا مظلوما  برادرحاج حسین کرد میهن مداح اهل بیت  که تازه از جنگ سوریه برگشته بود غریو ناله یا حسین شنیده شد که جماعت سر دادند حاج محمود کریمی تلفن دستیش زنگ خورد
حاج محمود کریمی مداح اهل بیت : آقا جانم فدای شما رهبر عزیز انقلات
رهبر عظم الشان انقلاب : کمی ادب کنید این نا نجیب بان را که هزینه انقلاب را هی بالا میبرند .
 حاج محمود کریمی مداح اهل بیت : دین و ادب و عزت اسلام شمائید آقا جان . جانم فدای شما و فریاد کشید : یا حسین
جماعت خودسر فریاد کشیدن : یا حسین
حاج محمود کریمی مداح اهل بیت : یا زهرا
جماعت خودسر فریاد کشیدن :  یا زهرا
 حاج محمود کریمی مداح اهل بیت : یا زینب
جماعت خودسر فریاد کشیدن :   یا زینب
حاج حسین کرد میهن مداح اهل بیت  اشاره کرد که برو رو بلندی و نوحه بخوان
حاج محمود کریمی مداح اهل بیت :  رفت و روی کاپوت نزدیک ترین ماشین . فریاد زد : یا زهرا غریب کربلا
جماعت خودسر فریاد کشیدن :  یا زینب
حاج محمود کریمی مداح اهل بیت  نوحه خوانی را شروع کرد و جماعت دم گرفتند .
حاج محمود کریمی مداح اهل بیت : ای عزیز فاطمه سر بریده ات کو
جماعت خودسر فریاد کشیدن :ای عزیز فاطمه سر بریده ات کو
حاج محمود کریمی مداح اهل بیت : زهرای مظلوم ما سر برادرت کو؟
جماعت خودسر فریاد کشیدن : ای عزیز فاطمه سر بریده ات کو
در همین اثنا تلفن حاج حسین کرد میهن مداح اهل بیت  زنگ خورد و آیت الله محمود هاشمی شاهرودی از پشت خط فریاد می کشید و می گفت راجعب پیام رهبری شعار بدید و زهرا رو ول کنید نشون بدید من جانشین رهبر انقلابم الاغ مگر این گوساله قاضی القضات لاری جانی شما را توجیه نکرده ؟
حاج حسین کرد میهن مداح اهل بیت در حالی که هم شرمنده بود و هم بازنده گفت : چشم آقا اطاعت امر می کنیم .به حاج محمود کریمی مداح اهل بیت  تلفن را نشان داد یعنی من ادامه میدم آقا دستور داده و فریاد کرد : ای زینب کبرا کجائی ؟ ما از سوریه نیامدیم و ترا تنها نگذاشتیم که حرف بزنیم ! ما مرد عملیم و نعره کشید :
یا زینب
جماعت خودسر فریاد کشیدن :  یا زینب
حاج حسین کرد میهن مداح اهل بیت : ای حرمین شریفه ، ازهمهء حرمین شریفه
آفتابه داران بیائید
ای آفتابه داران بیائید
آفتابه زینب کجا رفت
آفتابهء زینب کجا رفت ؟
جماعت خودسر فریاد کشیدن :آفتابه داران بیائید
ای آفتابه داران بیائید
آفتابه زینب کجا رفت
آفتابهء زینب کجا رفت ؟
حاج زضی مداح اهل بیت آستین کریمی را کشید : این بابا چی میگه ؟
حاج محمود کریمی مداح اهل بیت : کارش درسته خوارکوسه زد تو خال ، حتما آقا بهش ندا داده
حاج رضی مداح اهل بیت : بابا الان ایام فاطمیه است به زینب چکار داره ؟
حاج محمود کریمی مداح اهل بیت : الان خودم درسش می کنم حالا نوبت رو کم کنیه
در همین حال چشمش به زنی می افتد از حاج رضی مداح اهل بیت می پرسد : اون لاشی کیه ؟
حاج رضی مداح اهل بیت : از نم کرده های حاج حسین کرد میهن مداح اهل بیت از بچه های انصارالرضای کرجه
حاج محمود کریمی مداح اهل بیت : آخ مال باغه فرجه خوارکوسه
همینطور که بهش زل زده بود شال سبزش را براش تکون می ده که بیا اینطرف
جماعت هیجان زده بر سر و سینه خود می زدند: ای آفتابه داران بیائید
آفتابه زینب کجا رفت
 حاج حسین کرد میهن مداح اهل بیت : ای زینب مظلوم این روزها روز عزای حسین توست
ای خاک بر سر ما
جماعت خودسر فریاد کشیدن :آفتابه داران بیائید
ای آفتابه داران بیائید
آفتابه زینب کجا رفت
آفتابهء زینب کجا رفت ؟
حاج محمود کریمی مداح اهل بیت  که شاخ کرده بود برای دختره پیش فنگ کرد و به حاج رضی مداح اهل بیت گفت : یه چی بگو من بیام جلو باد پوز بزنم .
حاج رضی مداح اهل بیت رو به جماعت در حالی که حاج محمود کریمی مداح اهل بیت را نشان می داد : ای عصای موسی جانم به قربانت بگو.
سکوتی کوتاه کریمی در حالی که با چشماش دختره را داشت می خوردسینه ای صاف کرد و دم گرفت : یا علی ایام فاطمیه است
کنایه به حاج حسین کرد میهن که بابا از سوریه اومدی روزاتو هم قاظی کردی  . از آن طرف دختره یه نیش خندی تحویل حاج محمود کریمی مداح اهل بیت داد و حاج محمود کریمی مداح اهل بیت دور گرفت و موتورش گرم شد :علی کجا بودی
در باغ فدک ،  باغ فدک  
پهلوی فاطمه ات را درید همین خاتمی
در باغ قدک دریده شد پهلوی یارت
علی جان کجائی
علی جان کجائی؟
جماعت هیجان زده حود سر بر سر و سینه خود می زدند: در باغ قدک دریده شد پهلوی یارت
علی جان کجائی
علی جان کجائی؟
حاج محمود کریمی مداح اهل بیت یواش ازحاج رضی مداح اهل بیت پرسید خوب بود ؟
 حاج رضی مداح اهل بیت : معرکه بود تخم سگ
حاج محمود کریمی مداح اهل بیت : هوای دختره را داشته باش نپره  ، بکش اینطرف که شب شام غریبون داریم .
حاج رضی مداح اهل بیت با اشاره حاج محمود کریمی مداح اهل بیت رفت سراغ دختره      
حاج محمود کریمی مداح اهل بیت : بانوی مظلوم
پهلو دریده
آفتابه تو
ارث پدر بود
وای بر این ظلم
وای بر این ظلم
جماعت خود سر : بانوی مظلوم
پهلو دریده
آفتابه تو
ارث پدر بود
وای بر این ظلم
وای بر این ظلم
تو گرما گرم نوحه خوانی بود رئیس دفتر آیت الله شاهرودی سراسیمه وارد شد ورفت سراغ حسین کرد میهن مداح اهل بیت که تازه از جنگ سوریه آمده بود بهش یک دسته شاید بیشتر از جمعیتی که آنجا بودن کارت هدیه رهبری را داد با یک دسته پوستر که سه عکس در یک قاب بودن . عکس امام خمینی عکس رهبر معظم انقلاب امام خامنه ای و عکس آیت الله محمود هاشمی شاهرودی که به همت حجت الاسلام والمسلمین محمدی گلپایگانی رئیس دفتر مقام معظم رهبری قرار شده امام بشه و رهبر انقلاب  به هر که میرسید : اجرت با فاطمه زهرا  . اجرت با سید الشهدا و یک کارت هدیه می داد .

ادامه دارد














۱۳۹۴ اسفند ۲۶, چهارشنبه

ماجرای آن شب خاتمی .. قسمت سوم

















ماجرای آن شب خاتمی .. قسمت سوم


رئیس دبیرخانه شورای امنیت سردار پاسدار شمخانی : ماجرای جمع شدن خودسرهای مقام رهبری اطراف خانهء جناب خاتمی به این خاطر است ؟
روحانی خشمگین : بله
رئیس دبیرخانه شورای امنیت سردار پاسدار شمخانی : موضوع را در شورای امنیت مطرجه کنید .
روحانی : دیر می شه . جال این بنده خدا خوش نیست .
رئیس دبیرخانه شورای امنیت سردار پاسدار شمخانی : همین الان جلسه اظطراری بگذاریم ؟
روحانی : به هر حال باید نتیجه جلسه شورای امنیت را شورای نگهبان تائید کنه که مغایر با خط قرمز های نظام نباشه و آنها را رد نکرده باشه و با بودن این آیت الله نمیر بعید می دانم از آنجا رد بشه و بعدش مقام خیلی معظم رهبری باید تائید کنند .
جهانگیری : پیشنهاد می کنم از معظم الله استفسار کنیم در رابطه با این موضوع و با تاکید بر نام شخص آقای خاتمی تا هم موضوع مشخص و پاسخ شفاف باشد ؟   
رئیس دبیرخانه شورای امنیت سردار پاسدار شمخانی : بسیار فکر پخته و درستی است ، شما متن استفسار را تهیه کنید بنده شخصا به دفتر معظم اله می برم.
رئیس دفتر رئیس جمهور وارد می شود :اطراف خانه خاتمی محشر کبرا است 
روحانی : به نیروی انتظامی بگو به جد مراقب باشند اما درگیر نشوند چون کاری از دستشون بر نمی آید . 
روحانی مشغول نوشتن می شود :
بسم الله الرحمن الرحیم
محضر مبارک رهبر معظم انقلاب اسلامی
حضرت آیت الله خامنه ای دامت برکاته
با سلام و تحیات وافره،
به نام خدای مظلوم ، خدای عدالت ، بیت معظم اله جلال جلاله سایه خدا بر سر امت شهیدان و اسیران هر دو جهان هستی دامت افاضاته
از سوی خود و دولت تدبیر و امید در رابطه با اعلام سال جدید به عنوان دولت، ملت، همزبانی و همدلی و عنایت ویژه ای که نسبت به دولت و دعوت مردم به حمایت از خدمتگزاران ملت فرمودید، تقدیر و تشکر می نمایم و همه مردم و مسئولان را به توجه کافی و رعایت کامل رهنمودهای رهبری بزرگوار دعوت می کنم. ملتی که در حماسه سیاسی 7 اسفند 94 با حضور پرشکوه خود، سازوکار انتخابات را برای بیان خواست خویش مورد اعتماد قرار داد و با رأیی معنادار، گفتمان اعتدال را برگزید، توفیق روزافزون دولت خود را با ادامه حضور خویش در همه صحنه ها تضمین خواهد نمود.
 ای بزرگی که سال های سال سر به اقیانوس دین خدا فرو برده اید تا مگر به ذات زیبای آن دست یابید. شنیده ایم که شما قرار است این روزها، میزبان حقیر فقیری رو سیاه چو بنده باشید تا در پیشگاه ذات مقدس کبریائی شما عو عو کنیم درمندانه سر به آستان جواهر آسایتان سائیم  پس چه نیک است اگر در کنار هر سخنی که با شما سایه باریتعالی خدا بر سر امت شهیدان و اسیران هر دو جهان هستی  به میان  آوریم، به سوز دل ما نیز اشاره فرمایید. اگر فلسفه از آن جا، پرمی کشد که «شک» پای پیش می نهد، چرا با شما این نگوییم که «رشد» نیز به شوکت «شرم» مبتنی است که تا مردمی با طعم «شرم» نیامیزند و با آن خو نکنند و از آن جا به حریم «حیا» پا نگذارند، به حقیقت حق و به شأن بلند «توبه» دست نخواهند یازید تا این بندهء سرا پا تقصبر برادر خاتمی اذن قضای حاجت با آفتابه را مرحمتی فرمائید که انس و جن در دو جهان هستی ثنا گوی بارگاه ملکوتی شما معظم اله رهبر انقلاب باشند. ای بزرگوار دینی، ما را که دست نامهربان دستگاه قضا، از همه مواجب جدا ساخته، چاره ای جز پناه بردن به همان وادی شرم و حیا در پیشگاه نائب امام زمان نیست تا مگر بدین طریق شما را واسطه حقی کنیم که به جفا از این بنده روسیاه دو عالم دریغ شده است
در این ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها؛ با استمداد از ساحت مطهر آن اسوه تقوا، فضیلت و مقاومت، از خداوند بزرگ برای ملت شریف ایران، پیشرفت و سرافرازی و برای حضرتعالی سلامت و مزید توفیقات و برای آقای خاتمی استفاده ازآفتابه را چون سید است  را مسألت می نمایم.

حسن روحانی
نامه را مهر و امضا کرد و داد به دست رئیس دبیرخانه شورای امنیت
خواهشا سریع برو و با جواب مثب بیا . چند تا کارت هدیه هم برای رئیس دفتر معظو اله مقام رهبری ببر آن مارمولک آنجا همه کاره است و معظم اله بدون آن آب هم نمی خوره .البته با سلام تهیات خالصه اینجانب .
رئیس دبیرخانه شورای امنیت سردار پاسدار شمخانی : چشم 
و دوان دوان به سمت انبار هدایا رفت . از وحشت بلوا و آتش زدن خانه خاتمی مثل سفارت عربستان رنگ به چهره نداشت
رئیس دبیرخانه شورای امنیت سردار پاسدار شمخانی رو به انبار دار  : هدیه برای بیت معظم اله از طرف آقای رئیس جمهور برای رئیس دفتر و معظم اله برای استفساریه از ایشان . 
انبار دار رفت ته انبار و برگشت با چند کار که روی هر کدام نام مخاطبان آن نوشته شده بود و سه کارت ویژه هم برای آقا مجتبی خامنه ای را داد به دست رئیس دبیرخانه شورای امنیت سردار پاسدار شمخانی و گفت :
قبل از ورود به موضوع حتما آقا مجتبی را زیارت کنید و بفرمائید نائب الزیاره هستید . مشگل گشا ایشان هستند قبل خدا در بیت رهبر انقلات . رئیس دبیرخانه شورای امنیت سردار پاسدار شمخانی در حالی که هدایا را می گرفت به خاتمی تکس میزد ( پیامک می فرستاد ) و از احوالش جویا شد 
خاتمی : نمی دانم چه بگویم تکرار می کنم
رئیس دبیرخانه شورای امنیت سردار پاسدار شمخانی : آقای رئیس جمهور پیگیر مسئله هستند . به راه افتاد و رفت .
چرا خاتمی گفت نمی دانم چه بگویم ؟
ماجرا از این قرار بود که برادارن خود سر که جمع شده بودمئ به دستور مقام معظم انقلات شروع به شعار دادن کردند        

ادامه دارد...

۱۳۹۴ اسفند ۲۱, جمعه

ماجرای آن شب خاتمی .. قسمت دوم














             
قسمت دوم


لاری جانی قاضی القضات : باید کمی کش داد تا آن اتفاق بیفته ، و انسانا عجولا ، انسان اساسا موجود عجولی است . با آرامش به سمتی راه افتاد و کله برادرها بدون اینکه بدنشان حرکتی کند او را تعقیب  کردند . تلفن را برداشت و شماره ای را گرفت .
لاری جانی قاض القضات : سلام و علیکم 
برادر خودسر : اسلام و علیکم و رحمته الله و برکا تو مرگ بر ضد ولایت 
فقیه مرگ بر امریکا و بفرمائید حاج آقا
لاری جانی قاضی القضات : امر خیری پیش آمده بچه ها را حدود صد و بیست تا بفرست سمت خانه خاتمی بقیه را هم اطراف سفارت جمع کن اما یک جا نباشند پراکنده باشن و نشون بدن هستند .
برادر خودسر : حاجی از خواهرا هم استفاده کنیم ؟ دفعه آخری محشر بودن .
لاری جانی قاض القضات : اونا رو بفرست سمت سفارت .
برادر خودسر : حاجی تیغ کشی چی ؟ داریم تو برنامه ؟
لاری جانی قاض القضات : نه فعلا ، شاید سمت خونه خاتمی لازم باشه .
برادر خودسر : پیروزی با صابرین است . 
لاری جانی قاض القضات : و من الله التوفیق و
گوشی را گذاشت و خرامان سمت برادران جانی خود برگشت .
و اما چه بر سر خاتمی آمد !
در حالی که بی تاب شده بود به سمت دفتر کارش زد و........ زد یعنی برگشتم 
حجاری تکس زد : دیر کردی.
خاتمی : احتیاج به قضای حاجت داشتم گفتند باید استعلام کنیم  ، آقایان از قوه قضائیه هستند
روحانی با عصبانیت تکس زد : قضای حاجت شما چه ربطی به قوه قضائیه داره ؟ من الان تکلیف را روشن می کنم ، این واقعا افتضاهه که در زندگی خصوصی مردم تا این حد دخالت کردن  . 
با عصبانیت گوشی خط قرمز را برداشت و به قاضی القضات زنگ بزند جهانگیر روحانی برادر رئیس جمهور وارد دفتر کار او شد.
جهانگیر روحانی : سلام ، بچه های اطلاعات خبر دادند گروه خودسر دور خونه خاتمی جمع شدن و یه سری هم دور سفارت پراکنده هستند . همه شون شناخته شده هستند ، اونائی هستند که از جنگ سوریه برگشتن .
روحانی : عجت !
تلفن را بر می دارد و شماره کی گیرد 
روحانی : سلام و علیکم قاضی القضات بلاد اسلامی احوال شریف ؟
لاری جانی قاض القضات : سلام و علیکم و رحمه الله . بحمد الله ، احوالات شریف ؟
روحانی : سلامتی شما بزرگوار، زیر سایه شما در امنیت کامل امن امان 
لاری جانی قاض القضات : زیر سایه بقیه الله که توجه خاص دارند به مقام معظم رهبری و بندگان رو سیاهی چو ما .
روحانی : شکسته نفسی می فرمائید شما خیر المسلمین هستید و بر آورنده حاجات 
لاری جانی قاض القضات :  انشاالله اگر خدا قبول کند >
روحانی : سوالی از محضر حضرت عالی داشتم 
لاری جانی قاض القضات : دوستان گفتند بخشنامه ای از دفتر حضرت عالی صادر شده باب آقای خاتمی ؟
لاری جانی قاض القضات : در چه خصوص ؟
روحانی در حالی که خون خونش را می خورد و رنگ صورتش به کبودی میزد با صدائی آرام گقت  : گویا قضای حاجت
لاری جانی قاض القضات : در خصوص ایشان نیست ، یک بخشنامه عمومی است که در استسفاریه  ای که از بیت معظم مقام معظم رهبری صادر شده بود به همه نهادهای قضائی و امنیتی ابلاغ شد .
روحانی : با این تفاصیل  باب اجتهاد نظر حضرت عالی چیست ؟
لاری جانی قاض القضات : اگر نقطه نظر خاصی دارید تصور می کنم به صورت لایحه به مجلس بفرستید تا نظر مجلس چه باشد .
روحانی با عصبانیت تمام فریاد کشید :آدم ابله مگر توالت رفتن مردم به ما ربطی دارد .
لاری جانی قاض القضات : همین شما بلادید فقط به دوستان انقلات توهین کنید و فحاشی
روحانی : آخه آن بنده خدا می خواد بره توالت 
لاری جانی قاض القضات : بله ملتفتم اما باید مصالح و امنیت ملی را هم در نظر داشت .و از فرمایشات مقام معظم رهبری که عین آیه قران کریم است اطاعت کرد.
روحانی داد میزد: بابا می گم می خواد بره توالت
لاری جانی قاض القضات با تحکم : احدی حق نداره خط قرمزهای نظام را نادیده بگیره و همه باید تابع نظام تحت امر ولایت مطلقه ولی امر مسلمین قائد اعظم امام خامنه ای باشیم .
روحانی  : تو می فهمی چی می گی ؟
جهانگیری وارد می شود : دور سفارت انگلیس دارن شعار میدن 
روحانی دست را به علامت سکوت بالا میبرد : حالا نظر حضرت عالی چیست ؟
لاری جانی قاض القضات : اگر فوریت مسئله جدی است بصورت لایحه دو فوریتی بفرستید مجلس من هم به آقای لاری جانی برادر توصیه شما را می کنم که با در نظر گرفتن خطوط قرمز نظام وامنیت ملی با تخفیف لایحه را بررسی کند . و من الله التوفیق .  گوشی را سر جای خود می گذارد .
در همین حال رئیس دبیرخانه شورای امنیت ملی برادر شمخانی وارد دفتر رئیس جمهور می شود و پریشان حالی روحانی را که میبیند حلت را می پرسد : آقای رئیس جمهور را عصبانی می بینم ؟
روحانی : آقای خاتمی نیاز به دستشوئی دارند 
سردارپاسدار شمخانی : خوب مشگل چیست ؟
روحانی با عصبانیت : حق استفاده از آفتابه را ندارند .
سردارپاسدار شمخانی : یعنی چه ؟
روحانی : بخشنامه قوه قضائیه و فتوای مفام معظم رهبری است .


 ادامه دارد ....