#رضا_پهلوی همان چوپان این شعر است که راه شکست #آریوبرزن را به #اسکندر نشان می دهد ! زهی شرم بر خائنین سرزمین مادری ...
ایران…
در آشوب ایستاده…
کفتارها…
در حاشیهٔ تاریک جهان…
تیز میکنند دندان…
برای زاد و رودِ زخمیاش…
آزادی…
راهیست… نه مقصد…
دویدنیست بیپایان…
به سوی نور…
و آنکه درنگ کند…
سهمش…
غروب آفتاب است…
و فراموشی…
آریوبرزن…
جنگاوران دلاور…
در برابر دشمن…
شمشیرشان فریاد…
در گوش تاریخ…
همچون خیانت چوپان…
ارواح نیاکان…
اسطورهای…
راه بر دشمن میبندند…
بر شانههای بادی که میوزد…
در سحرگاهانی که مرگ نظاره میکند…
ترا وطن…
صدای چکمهٔ خونینِ انتقام بیگانه…
بر اجساد ما…
که از دلِ سیاهیِ تباهی…
بار خود را…
بر شانههایمان بگذارد…
و از دروازههای شکسته…
عبور کند…
برای فتح تو، وطن…
یا…
خونِ خویش…
از خیابان…
آنگاه که اعتراض…
از شانههای مرگ…
پُر میشود…
و راهِ کفتار را میبندد…
تا جانِ خسته و زخمی…
دمی…
از خون و سایه…
بگذرد…
این درد…
حاکمان جبار…
و دشمنان منتظر…
دردی که هفت آسمان را درنوردد…
برای که بازگو کند؟
ایران…
خون دلاوران…
و سایهٔ باورت…
در کهکشان…
و بوسهای…
از خون…
و از سایه…
از آن گذر خواهد کرد…
محمود اسفندیاری