ما را به تیغ کین که می کشد ؟!
خلقتِ فجایعی چنین را چنین به تصویر میکشد،
حیرتانگیز و بهتآورند؛
نه آن که دیده میشوند،
بل آن که باقی و جاری زمانه می شوند.
عظمت چنین باور مقدسی
سایهی فرهنگ چند هزارساله است؛
سیاوش شهید، کشته میشود،
رخش درون چاه ، به خدعه می رود .
خونِ سیاوش،
کمانِ آرش،
رستمِ دستان،
و فریادی
که هرگز ، صدا نمیآید
درد
کجای این جهان پنهان نهان شده
که ما نمیبینیم؟
در قابها ؟
در واژهها ... و؟
میانِ دیدن و دیدن ؟
جایی
که عادت است ،
تکرار عادی شده،
قتل عام سرو های میدان
در عبور تیری ناشناس
از تپانچه ای که از آن من نیست !
از آن ما نه!
مرگی برای ما
تلخ
هنوز خبر هول انگیز و خوفناک
در آسمان سرزمین مادری
موج می زند
بر شانه های پیاده های ساکن
ساکت ، بی صدا
