۱۴۰۴ بهمن ۲۹, چهارشنبه

 🔘هوش مصنوعی با سیاست‌گذاری عمومی چه می‌کند؟


فرناندو فیلگویراس در کتاب جدید خود نشان می‌دهد که هوش مصنوعی صرفاً ابزار اتوماسیون یا افزایش بهره‌وری نیست. اثر واقعی آن در سیاست‌گذاری عمومی، تغییر بنیادین در نحوه تولید، تفسیر و به‌کارگیری دانش است. سیاست‌گذاری از اتکای صرف به قضاوت انسانی و تجربه حرفه‌ای، به نوعی هوش ترکیبی انسان–ماشین منتقل می‌شود.

با هوش مصنوعی، راه‌حل‌ها از دل پیش‌بینی، شبیه‌سازی و توصیه‌های الگوریتمی بیرون می‌آیند؛ مرز میان تحلیل، اجرا و ارزیابی سیاست کمرنگ می‌شود و در نتیجه، سیاست‌گذاری وارد یک رژیم دانشی جدید می‌شود.

با ورود هوش مصنوعی، مراحل کلاسیک چرخه سیاست دیگر خطی نیستند؛ داده، مدل‌سازی و الگوریتم‌ها به‌طور هم‌زمان در همه مراحل فعال‌اند و سیاست‌گذاری به فرآیندی مبتنی بر پیش‌بینی، سناریوسازی و یادگیری مستمر بدل می‌شود.

هوش مصنوعی تصمیم‌گیری درباره تخصیص منابع (رفاه، سلامت، امنیت، ویزا، مالیات و…) را الگوریتمی می‌کند و در نتیجه نوعی اقتدار خودکار و متمرکز ایجاد می‌کند که از نظر سیاسی خنثی نیست.

۱۴۰۴ بهمن ۲۶, یکشنبه

گذار از مثلث شوم مذهب، سلطنت و ایدئولوژی؛ ضرورتی برای رسیدن به فردای بهتر

Feed posts

Shared with l
گذار از مثلث شوم مذهب، سلطنت و ایدئولوژی؛ ضرورتی برای رسیدن به فردای بهتر

نوشته: محمود اسفندیاری
مقوله تکامل در جهان هستی به طور مطلق در تمامی زمینه‌های حیات و مناسبات بشری حاکم است و بر پایه زمان، مکان و خاستگاه جوامع تعریف می‌شود. این روند تکاملی لزوماً به معنای بهتر شدن به تعبیر ساده نیست، بلکه گاهی به معنای رسیدگی و فرسودگی یک فرم برای رهایی هسته درونی آن است؛ همان‌گونه که سیبی می‌رسد و سپس می‌پوسد تا بذر حیات را برای تداوم در شکلی جدید آزاد کند. در واقع، ساختارهای سیاسی نیز بر اساس رشد و بلوغ جوامع به پایان عمر سیاسی خود می‌رسند و در این نقطه است که نظامی نوین از بنای کهن، همچون ققنوس، سر بر می‌آورد تا تداوم‌بخش حیات در دورانی جدید باشد .
از همین منظر، سلطنت در هر شکلی از آن، یک ساختار بدوی نسبت به جمهوریت محسوب می‌شود؛ چرا که آگاهیِ رسیده در بطن جامعه ، دیگر در پوسته‌ی فرسوده‌ی پیشین نمی‌گنجد. حتی در نمونه‌های معاصر جهانی که اسماً سلطنتی باقی مانده‌اند، این ساختارها در واقعیتِ سیاسی خود، پوسته‌ای بیش نیستند ؛ نهادهایی تشریفاتی که تمام اختیارات و ماهیتِ قدرت‌ مدارِ خود را به نفعِ نهادهای دموکراتیک و اراده‌ی عمومی واگذار کرده‌اند و تنها به عنوان نمادی از یک دورانِ سپری‌شده، در سایه‌ی جمهوریت به حیاتِ صوری خود ادامه می‌دهند.
این آگاهی که امروز در جستجوی فرم‌های علمی‌تر و انسانی‌تر است ، ریشه در نخستین بسترهای مدنی دارد که مذاهب در سپیده‌دم تولد انسان متفکر ایجاد کردند. اما در روند تحولات تاریخی، این نهاد مدنی بر اثر هم‌آغوشی با قدرت‌های حاکم و پیوندهای ایدئولوژی‌ محور، دچار استحاله‌ای بنیادین گشت و از رسالت حقیقی خود تهی شد . مذاهب که روزی حافظ حقوق و موجدِ نظم بود ، در پیوند با قدرت به ابزاری برای سلب حقوق اولیه در توجیه فقر و تثبیت سرکوب بدل گشت و بدین ترتیب، شالوده‌ای برای شکل‌گیری یک مثلث بازدارنده فراهم آورد.
این مثلث که از پیوند مذاهبِ استحاله‌ یافتها، سلطنتِ و حکومت فردمحور و ایدئولوژیِ مطلق‌گرا شکل گرفته است ، اکنون به مثابه یک دروازه شوم در برابر تکامل جامعه ایران قرار دارد. هویت این نظام‌های فردرمحور در عصر مدرن ، به دلیل تضاد ساختاری با روح زمانه و بلوغِ جامعه ، ذاتاً به سمت تولید وحشت و بازتولید نکبت میل می‌کند . از همین رو، درخواست کمک از جوامع دموکراتیک برای بازسازی پادشاهی در کشوری که دهه‌ها پیش از این ساختار گذر کرده، نوعی عقب‌گرد فکری و توهین به شعور ملی است که مایه استهزای جهانیان می‌گردد.
ارتباط ارگانیک میان سیاست و بقای ملی در قرن بیست و یکم، عقلانیتی مطلق می‌طلبد که فراتر از القاب و سنت‌های منسوخ است. همان‌گونه که در مسیر تکامل، فئودالیسم از برده‌داری و سرمایه‌داری از فئودالیسم کارآمدتر بود، نظام سیاسی امروز نیز باید و توانمندی بهینه‌ سازی عرصه‌های اقتصادی و اجتماعی را داشته باشد. ساختار سلطنت و حکومت فرد محور به دلیل ماهیت بازدارنده‌اش، تعلق خاطر و سرسپردگی به کنسرسیوم صهیونیست جهانی وفردی که به عنوان جنایتکار جنگی و نسل‌کشی در دادگاه بین‌المللی لاهه محاکمه و تحت پیگرد جهانی است، توانایی مدیریت پیچیدگی‌های جهان علمی امروز را ندارد. لذا عبور از این انسداد، نه لزوماً به معنای ستیز با ایمان، بلکه به معنای یک رنسانس ساختاری است؛ ضرورتی برای بازگرداندن مذاهب به حوزه وجدان فردی و سپردن ساحت قانون و سیاست به خرد جمعی و حقوق شهروندی در چارچوب یک جامعه سکولار.
در نهایت، بقای ایران در گرو خروج از سایه فردمحوری و پذیرش این واقعیت تکاملی است که پدیده سلطنت، دیگر توانِ پرورش بذر حیات و توسعه را ندارد. رضا پهلوی و میراثی که نمایندگی می‌کند، فاقد ظرفیت تولید خوشبختی برای ایران معاصر است، چرا که تکامل، فرم‌های پوسیده را به نفع بذر آگاهی کنار می‌زند تا دوران تاریخی جدیدی آغاز شود. سعادت این سرزمین نه در بازگشت به گذشته، بلکه در ایمان به توان ملی و عبور از مثلث شوم مذهب، سلطنت و ایدئولوژی نهفته است؛ با این باور بنیادین که: کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من.