۱۴۰۴ بهمن ۲۱, سه‌شنبه

ما را به تیغ کین که می کشد ؟!

 












ما را به تیغ کین که می کشد ؟!


خلقتِ فجایعی چنین را چنین به تصویر می‌کشد،
حیرت‌انگیز و بهت‌آورند؛
نه آن‌ که دیده می‌شوند،
بل آن که باقی و جاری زمانه می شوند.
عظمت چنین باور مقدسی
سایه‌ی فرهنگ چند هزارساله است؛
سیاوش شهید، کشته می‌شود،
رخش درون چاه ، به خدعه می رود .
خونِ سیاوش،
کمانِ آرش،
رستمِ دستان،
و فریادی
که هرگز ، صدا نمی‌آید


درد
کجای این جهان پنهان نهان شده
که ما نمی‌بینیم؟
در قاب‌ها ؟
در واژه‌ها ... و؟
میانِ دیدن و دیدن ؟
جایی‌
که عادت است ،
تکرار عادی شده،
قتل عام سرو های میدان
در عبور تیری ناشناس
از تپانچه ای که از آن من نیست !
از آن ما نه!
مرگی برای ما
تلخ
هنوز خبر هول انگیز و خوفناک
در آسمان سرزمین مادری
موج می زند
بر شانه های پیاده های ساکن
ساکت ، بی صدا


۱۴۰۴ دی ۲۴, چهارشنبه

ایران

 













#رضا_پهلوی همان چوپان این شعر است که راه شکست #آریوبرزن را به #اسکندر نشان می دهد ! زهی شرم بر خائنین سرزمین مادری ...


ایران…

در آشوب ایستاده…
کفتارها…
در حاشیهٔ تاریک جهان…
تیز می‌کنند دندان…
برای زاد و رودِ زخمی‌اش



آزادی…
راهی‌ست… نه مقصد…
دویدنی‌ست بی‌پایان…
به سوی نور…
و آن‌که درنگ کند…
سهمش…
غروب آفتاب است…
و فراموشی…


آریوبرزن…
جنگاوران دلاور…
در برابر دشمن…
شمشیرشان فریاد…
در گوش تاریخ…
هم‌چون خیانت چوپان…


ارواح نیاکان…
اسطوره‌ای…
راه بر دشمن می‌بندند…
بر شانه‌های بادی که می‌وزد…
در سحرگاهانی که مرگ نظاره می‌کند…
ترا وطن…


صدای چکمهٔ خونینِ انتقام بیگانه…
بر اجساد ما…
که از دلِ سیاهیِ تباهی…
بار خود را…
بر شانه‌هایمان بگذارد…
و از دروازه‌های شکسته…
عبور کند…
برای فتح تو، وطن…

یا…
خونِ خویش…
از خیابان…
آنگاه که اعتراض…
از شانه‌های مرگ…
پُر می‌شود…
و راهِ کفتار را می‌بندد…
تا جانِ خسته و زخمی…
دمی…
از خون و سایه…
بگذرد…


این درد…
حاکمان جبار…
و دشمنان منتظر…
دردی که هفت آسمان را درنوردد…
برای که بازگو کند؟


ایران…
خون دلاوران…
و سایهٔ باورت…
در کهکشان…
و بوسه‌ای…
از خون…
و از سایه…
از آن گذر خواهد کرد…



محمود اسفندیاری 

۱۴۰۴ آذر ۲۲, شنبه

مشعل : ما از سرنگونی بشار اسد بسیار خوشحالیم


 

ما از سرنگونی بشار اسد بسیار خوشحالیم
ببینید، اسرائیل امروز در منطقه چه می‌کند امروز خطر برای هر کشوری وجود دارد
ببینید اسرائیل در لبنان چه می‌کند، در سوریه چه می‌کند.
ما با رژیم سابق (سوریه) رابطه داشتیم، اما در لحظه‌ای که بحران سوریه شروع شد، ما با رژیم اختلاف پیدا کردیم و از سوریه خارج شدیم.
ما دنباله‌رو هیچ کس نیستیم. ما صاحبان مبادی و ارزش‌ها هستیم. کسی که به ما کمک کند، به او می‌گوییم: «خداوند پاداش خیرت دهد، متشکریم.» اما ما با هیچ طرفی در هیچ موضع اشتباهی نمی‌ایستیم.
ما بسیار خوشحالیم از آنچه ملت سوریه به دست آورده است. و در نتیجه... امروز آنها یادبودی را جشن می‌گیرند (اشاره به سالگرد) یک سال که گذشت
ملت سوریه از آنچه به دست آورده خوشحال است. و این حق هر ملت عربی است که از آزادی، کرامت، لقمه نان شرافتمندانه زندگی آبرومندانه و... برخوردار باشد.
اما ما در امور داخلی کشورها دخالت نمی‌کنیم.


۱۴۰۴ آذر ۸, شنبه

قتل عمد دو جوان فلسطینی


 


کانال عبری "کان": رئیس سابق حزب "میرتس" اسرائیل "زهافا جلئون": "آنچه در جنین رخ داد اعدام دو جوان به صورت پخش زنده است، نمی‌توان آن را چیز
دیگری توصیف کرد" 
       

۱۴۰۴ آذر ۷, جمعه

باران

 



کودکانِ دلاور،
فرزندانِ باد و خون،
بر خاکی ایستاده‌اند
که نامش
با نخستین آجرهای جهان
در یک لوح
حک شده—
فلسطین؛
سرزمینی که هر آفتابِ نو
برای طلوع
از میانِ استخوانِ شهیدانش
راه می‌جوید.
در میانه‌ی بارانی از سرب و سرنوشت
قد می‌کشند،
چنان‌که سروهای داوودی
از دلِ صخره‌های کهن
برمی‌آیند؛
و جهان،
در برابر این قد برافراشتنِ کوچک
اما آسمانی،
لحظه‌ای
از تکاپوی بیهوده‌ی خویش
بازمی‌ماند.
باران
بر زخم‌های غزّه می‌بارد؛
بر شهری که هر خانه‌اش
چونان سپاهی تنها
در آخرین سنگرِ تاریخ
ایستاده است.
کودکانِ برهنه—
این فرزندانِ روشناییِ بی‌سایه—
برای نانِ امشب
در چاله‌های آب
نه دانه‌ی خوف،
بل دانه‌ی فردا
جست‌وجو می‌کنند.
آنان
آیینه‌های خاموشِ آسمانِ خشم‌اند؛
قندیل‌های کوچکی
که خدا
در مشت‌های لرزانشان
چراغِ فردا را
از گزندِ باد
پنهان کرده است.
فرزندانِ حادثه،
از پلاستیکِ پاره
چادری تلخ
برافراشته‌اند؛
چنان‌که از پرچمِ سپاه‌شکسته‌ای
آخرین تکه‌های شرافت را
برای فردایی
که هنوز نام نیافته،
به باد سپرده باشند.
در دو سوی راه
چادرها
چون صفِ سوارانِ مرثیه،
چون آیه‌های ایستادگی
در کتابی سوخته،
خاموش ایستاده‌اند؛
و کودکان—
ای سوارانِ بی‌اسبِ فردا،
ای دلاورانِ بی‌زرهِ تقدیر—
در دلِ این بارانِ تلخ
به قامتِ پهلوانانی برمی‌خیزند
که سایه‌شان
بر پیشانیِ تاریخ
همچنان
پیداست.
اینان
سلحشورانِ بی‌سلاح‌اند؛
وارثانِ طوفانی
که پدران و مادرانشان را
چون پرچمی خون‌خورده
از دستشان ربوده است.
اما فلسطین،
این جغرافیای بی‌انقراضِ شرف،
در نگاهشان
سرزمینی مقدّس‌تر از نامش،
شکوهِ جاودانگی‌ست؛
جایی که حتی سنگ‌ها
جرئتِ خاموشی ندارند.
و با این همه،
آفتابِ فردا
در مشت‌های کوچک
محکم گرفته‌اند—
چنان‌که گویی
سرنوشتِ زمین
در همین انگشتانِ باریک
هر روز
نوشته می‌شود؛
چنان‌که جهان
یک‌بار دیگر
از کودکی
در غزّه
آغاز می‌شود.
فلسطین
تنها نام یک خاک نیست؛
نیزه‌ای‌ست
که تاریخ
هنوز
حاضر نیست
آن را از سینهٔ خونینِ خویش
به بلندای تاریخ رسانَد.

محمود اسفندیاری