جایجای این خاک،
گوریست.
در این میانه،
گورهای کودکانی
بیگواهیِ تولد؛
مردمانی
بیتصویر.
دخترانی
برای عشق،
در چرخندهی چرخِ هستی
چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند،
در رقصِ نیلگون،
گیسبریدند
در عزای شهیدانِ سرزمینِ مادری،
یارانی در باد،
یارانی بر باد،
رها شدند،
رها شدند،
رها...
چشمهایی
که با گلولهای سربی
زیر دستوپا
گم شد.
نامهایی
که باد
با خود برد.
با سبزترین ترانهی بهار،
تا سر زند از خاک...
بهار،
در آغوش آه و آرزو،
خفته است؛
به ناز و باز،
میرسد
ز راه،
میرسد
به خانههای ما.
بهارِ در بادمحمود اسفدیاری

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر