۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

جنگ

جنگ

ماه آویزان،

ز قندیلش درون آسمان.

سایهٌ مرد زیر پایش له

هـمچو خود در زیر بار غـم.

کوله بار مرگ بر دوش

با خود از این جنگ

نه مدالی

نه نشان افتخاری

نه چراغی با خود آورده.

دست خالـی با تن خسته

می رود

آهسته

آهسته

رو به خانه

در هوای سرد،

سردی قلبش فزون

از سردی خانه!!

هراس

هراس
هراس بودن در زير تيغ
قلم را ،
چه مي گويـم !!
حتي تفكر
قبل از زا يش انديشه
عقيم مي شود!
و بال انديشه
قبل از گشودن
آري آری
پرپر مي شود.
و من
خيال نوازش مـخمل انديشه را
در هراس بودن
در خشم سركش و گمنام
دفن كردم
واي بر من
وای بر من!!

هـمراه

هـمراه
بگو
با من بگو
زنـجير گران اعصار را
با خود
تا كجا
براي چه مي كشي
بي آنكه خود بداني
اي خسته كه اينچنين، نفس نفس
می زنی
اي بيگانة جهان
آشناي من
چگونه مي توان از خود دوستي
در تـماس انساني ، بسازي
آنگاه كه مرگ ،
سايه گستراست
بر فراز ما!
خاك و آب را
در آتش عشق خود
تبرك مي كنیم.
با من بگو اي بي نشان
با غل و زنـجير چه مي كني ؟

پرواز

پرواز
در باور حضور خسته نسلي
كه زهر آب درد
شا لودهء خواب اوست
خيال را
گريز از تـماشاي قاب باور نيست.
* * * *
اي خستگان بي تـخيل
پَر، آ لت پريدن بود،
در روزگار دور
كه امروز
خاطره اي از گذشته است
امّا پرواز انديشه
بي بال و پر مسير است .
پرواز كن در بيكران هستي
جايي كه خواب هم راهي بدان ندارد .

پيوند


پيوند
من براي حيات زمين ، جنگ نمي كنم.
مهر مي شوم در دانه هاي گندم،
درآب مي شوم
تا قوت لايـموت جهان شوم.
در مهر
ميزبان گرسنه ای شوم.
* * * *
من براي حيات جهان
جنگ نمي كنم،
كشتار نمي كنم.
من عشق مي شوم در بستر كودكان
با لاي لاي شبانه هم آواز مي شوم.
و در خواب
ماه و ستاره را، با مهر نور خورشيد
پيوند مي دهم براي كودكان
* * * *
من براي حيات جهان ، جنگ نـمي كنم.
آب مي شوم در نهر كوچكي
كه ماه در آن مي رقصد با ستاره ها
تا بپاي نـخل كهنسال میرسد.
نهری که پرستوها
رفع عطش کنند
یا دختران
با گونه های گلگون
در کوزه ها
مهربانی به خانه ها برند
در نیمروز گرم.
* * * *
من براي حيات زمين جنگ نمي كنم.
خنده می شوم
در خنجرهء ریز کودکان
که خواب خوش نیمروز خسته را
ز کوچه میبرند
با خنده های شاد.
* * * *
نزدیک من نشو
گریه می کنم
که بسازم
خنده های گرم
برای عزیزی که با من است

جاده

جاده

جاده خالـي

جاده خاكستري

جاده خسته از غبار گرم نيمروز

* * * *

ظهر

خورشيد خسته

با پاي لنگ

جان خسته را به پشت آخرين بلندي

قوس مي دهد

* * * *

زمين

زمان

و جاده

مي سوزند در اين خزش ...

انتظار

انتظار

دو قدم مانده به ایوان مدائن سرپیچ

دختری لاله به دست، سالهاست منتظر است.

و به گرد خبری می گردد.

گفته اند ، که کس گمشده اش

داخل ایوان مدائن به غل و زنجیر است

نه فرو ریخت غم تنهائی

نه خبر شد ز معشوق

دختر لاله بدست سالهاست منتظر است!!؟

جدائی

جدائی

قسم نده .
فرياد نَزن .
تو با مني .
اين باور مقدس من است
كه با مني
هر چند جدا ز هم
چون دو قطب زمين شديـم
سوگند كه بيش از هر زمانی
تو با مني..

اشك

اشك

ماهي گريست

گم شد، قطره هاي اشك در آب.

و هيچ كس نپرسيد

راستي

ماهي چرا گريست؟!

تفتيش

تفتيش

جائي كه ستم
مفهوم عام زندگيست
عشق را چه می شود ؟
* * * *
انسان در جستجوي چيست؟
چگونه بايد داشت؟
جائي كه دوست داشتن
جنايت است !
و سگهايشان بو مي كشند
مهر را!
كشتار
آئين مقدسي شده
اگر چه در
نادر ترین کتب
كشتار
جنايت است.
ليك مفهوم عشق
گنگ است هنوز!!!

دريچه

دريچه

باز شد دريچه اي كوچك
كه تصوير تو را قاب گرفته بود.
آنسوي در
تو مرا مي بوسي
با سر انگشتان اشارت.
برسر نيزة مژگان، به دام افتاده
شبنم بازيگوش.
چه كسي را خبر از شهد لب شيرين است؟
كه چنين مي رسد از پشت حصار،
و ترا سايه اي از گرد پر پروانه
به هم آغوشي گلها برده،
و تو در تنهائي
خاطر عطر گل ياس مني
* * * *
سايه ها مي آيند.
باز بود تصوير در سياهي
و سياهي!
مي پيچم در چشم خـمارت درخواب
مي رود از يادم
نيش سخت شلاق
چون كبود است هنوز
اين تن رنـجورم!!

خاطره

خاطره
.
تنها،خاطره نيست
تنفس زماني است كه رفته است
و ماه از روزنة كوچكي
به قطر سلولي از ذهن
در ياد نگه مي داريـم.
* * * *
خنده ها و نوازشهاي گرم
بوسه ها و دشنه ها
و لبهائي كه ، جستجوگر مهرباني بود.
دقايقي به بلنداي سالـي
اشكهائي بوسعت دريا
و تبسمي كه هستي را
ارمغان مي داد
و من ،هـميشه بفكر امروزم
كه فردا
خاطره اي است برجدارة ذهن

سفر

سفر

 من اومدم چه بي صدا
از خونه بابام بيرون
نه كسي بود منتظرم
كه هـمصدايي بكنه
دري به روم وا بكنه
نه كسي بود بدونه
غريب كيه ،غربت چيه
فكر نكني
خيال غربت رو دوشم
تورو زيادم مي بره.
* * * *
خنده هاتو
تو اون چشاي پر ز اشك
كه هديه كرد به زير طاق آسمون
ديدم كه ريـخت تو گلدون
عطرش فراموشت نشه
الان بايد تو خونه
عطرش هياهو بكنه
خودت برام نوشتي
هر شاخهء تو گلدون
خوشهء انگوري شده.
* * * *
من او مدم ميدونم
بي كسي ها مال توشد
تنهايي و غريبي
نصيب و احوال تو شد.
يه وقت خيالت نرسه
منو زيادت ببري
نگي كه رفت به سوي بـخت و نيومد.
* * * *
سفر هـميشه سخته
سفر براي هر دومون
مثل يك خواب مشترك
مثل دو ماهي توي آب
من اينطرف،تو اونطرف
که راه به جائي نداره
بيشه ها رو مي بينم
تو راهـمون كه سخته.
اما بدون يه عشق هست
يه قد هـمت مون
يه خونه كه بسازيـم،
جوهر پاك عشق را
تو اون خونه بذاريـم

رهايي

رهايي

آويـخته ام هر آنچه دارم
بر ريسماني
تا شستشو شوند
در بكارت ابرها.
بسوزند آويزه ها
بر آنچه بند بند پيكر را
در خود مي تنند
به صاعقه
در باران.
در جستجوي بكارت بوسه اي
كه از خواهش بودن
سبز شود
در جوانه هاي عشق!!!..

كوچ

كوچ
در آخرين كوچ زمستاني بود.
خاطرات
در ملعبه اي از ا لفاظ
دفن شدن
* * * *
من
تو
شايد
بايد
بپرهيز

حالا
فردا
خموش
* * * *
زنگهاي برنـجي
بار سنگين بر گلوي بره ها
تا در دوردست
گرگها پيمانه شادي پر كنند
براي چاشت فرداشان!
* * * *
برف نيامده
قرباني خويش را گرفته است
و بره هاي آبستن
قرباني فصل بعد را يدك مي كشند
* * * *
كوچ زمستاني آغاز مي شود
فردا
خـموش
با قربانيان بي شـمار خويش!.

من و تو

من و تو

من بودم و ماه
تو بودي و ماه
ما دو سوي زمين
چلچله هاي مهاجر
تنهايي را در سفر تفسير مي كنند
در خاطرات .
* * * *
من بودم و ماه
تو بودي تنها
دانه هاي اشک به روي
گونه ها
به زیر برف ، حرير مخمل
در انعكاس نور به روي شانه ات
بلور دانه ها
به زير پاي تو
* * * *
سالي وسال دیگر
بلوغ عاري از دروغ
جاودانه چرخ زندگي
آرام
برای ما
دو سوی این زمین.
روز و شب
روز دیگری
از هزاره های جاودان زندگی.
چه خوب
حقیقت همچواعداد ریاضی
بسادگی قابل حصول بود
در مباحث
ما و دیگران ،
چشم
در شعله های شمع ،
زمان می سوزد
این روان خسته
پیر می شود.
دریغ!
برف زمستان
آبستن
بهار
چلچله ها
این سو ترک
در بهار
با بوی مهربان نان گرم.

نام تو


نام تو

تا بي نهايت
اگر چه چيدن همه شاخه هاي گل
هنوز
يك شاخه در عشق تو
شكوفه مي دهد

در تمام سال!


نام تو
بر گلبرگ نوشته مي شود
بي نياز دست و جوهر و قلم
يا شاهدي

كه
نظاره گر باشد

آزادی ....

مــه

مــه


خـاطرات شـبـنم زده


در سكوت مردم

بهار می آید.

كشتي از اسكله لنگر كشيده است .

وه که چه خوابي بود

خواب پارینه

در هراس از كابوس

جواني نسلي بر باد رفت :

پدراني ، بدون فرزند

و كودكاني

بي خاطرات جواني پدر.

در نسل كابوس

بعد از آن هراس

هر كس نشانه اي از باور بودن

در تردید رفتن هراس

یاد می کند.

فانوس دريائي در اسكله

رو به خاموشي است

گويا هاله اي نور

در مه

پدید آمده

و مه

اجازه باور حضور نور را

گرفته

در اسكله !

ناخدا

درانبساط حجم

در زير شناورش

احساس خوش روشنايي

در مه را

به اشارتي بشارت مي دهد

احساس خوش روشنائی

در مه.

لنگر كشيده ناخدا

در حضور نسلي كه باد

خاطرات نسلش را

به يغما برد .

جواني را !!

شبنم نشسته

بر خاطرات نسلي كه در كشتي

نشسته اند.

عزم جدايي كشتي از اسكله

در مه

يقين تاريخ است.

حضور بار پارينه

از هراس در كابوس

همچنان تك ضربه هاي ترديد را

بر خاطر خسته نسلي،

و نسل نو

بي باور حضور ترس

تكرارمي كند.

نا خدا لنگر كشيد

و شبنم

جان كشتي را

در خاطرات

طراوتي داد .

كشتي تكاني خورد

نا خدا در ظهور نور

خيره گشته است...