۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

عـروس

عـروس


لیلی
در تاج سرت
تمام مهرم را
حلقه می زنم
عروس کوچه های تنگ
در حصار شب
براهت
فرشی بوسعت فردا شد م
تا کودکی ترا
به پیرانگیم جوانه ای زنم
در سایه بان مهر
لیلی
لیلیِ نازنین
عروس کوچه های خفته
در فصل سرد سال
غنچه های باغ سیب
بهار را
شکوفه می کنند به باغ
و گـل
در خنده های خود شاد می شکفت به نسیم
وشادی
دامن لرزان گـل را
به تـرانـه می برد!
لیلی
همراه گـل شکفت
لیلی بهار شد
بهار لیلا!!!

پـریـوشـان

پـریـوشـان


رها
گیسوا ن و باد
آسمان را به بازی
در بی کرا نۀ آبی
سرخی گونه و خیال یار
در بستر نمورهم آغوشی
پریوشان
خفته ا ند در آغوش خا ک
به فصل هم آغوشی باد و خاک و گلوله در این دیار!
پریوشان
قطره قطره
می نوشند
حیات را
به راز مشترک!

کـوچ

کـوچ


خانه ای می سازم
خانۀ کوچک تنهائی خود
کوچ خواهم کرد ، از نزد شما
از شما بیزارام
توی هرجیب شما خدعه و در چشم شما نیرنگ است
و فریب تحفۀ هر روز شما است
اینحا سرد است
تاریکی، و حشت ، خفقان و قـتـل است
دلها تنگ است
و همه نوبت مردن را صف بستن موزون
و زمین ، آب ، هوا
ودرخت و نور
نور یعنی خورشید
خورشید یعنی گرما
مال همه است
از زمستان از سرما بی زارام
کوچ خواهم کرد
کوچ خواهم کرد به بهار!

یـار

یـار



می آیم
تا که لبت را نوشم من
این تن خسته آساید
آتش جانت سوزاند
جانم را!
آری
آری
می آیم
می مانم
می آیم
در سر کویت می خوانم!
خرمن مویت
عطر تنت افشان کن
سودای من افزون کن
در سر کویت
می مانم
می مانم....!

سـایـه

سـایـه



یک سایه از حضور تو
بر جان من
نقش میزند!
تا بودن
در جاری زمان
صیقل خورد
در هستی.
یک سایه از حضور تو
به پرگار عشق
نقش می د هـد
خاکستر مـرا !

بوسه

بوسه



عطشناک یک بوسه ام
داغ وآتشین
تا ذوب کند
تمام هستی مرا
در بودن
یک سایه از حضور تو
در باغ خاطرات ، شخم می زند
با شعاع نور
و دستی ستاره می چیند
و من می سوزم
در عطش بوسه
از ستاره ها!!!

تولد

تولد


در مرز آب و باد
بی جا ن و بی رمق
از پا فتا د ه ام.
بر من بتاب
در من بد م
تا دوباره
در خود بسوزم و شعله ور شوم
و با رقص شعله ام
جانی بگیرم و جانی دیگر شوم.
بر من بتاب
در من بد م
ای نازنین
ای حضور مهربا ن  !!!

کویر

کویر



جادهء خاکستری
خالی ازخاطره
و خاک
در رویای هم آغوشی آب !
و باد
گهگاه با او به بازی می نشیند:
و عطر آب را
ار سینهء دیوارهء خفته در خزه
تا بستر او می کشاند....

برای تو

برای تو




برای تو 
 یار آشنا ،
 تاج درفک
ازسخاوت تو قد کشید،
سیاهکل
درعطر بهاری چای و شا لیزار
و نام تو ،
 یاد و یاد گار بهار
بر دوش تو.
کاش بر بی تابی عشق
خاطره ای
از سرزمین سبز
ترانه می کردی .

زند گـی

زند گـی



می سرایم
گریستن را بی صـدا
و خنده ها را بی صدا تر
غوغای عالمی را در سکوت .
که می سازمش کنون
می سرایم
مهربانی را،
بی ریائی 
 زیبائی را چو ن شکل زندگی....
مهربان و بی ریا........

نگاه

نگاه




می ایستم و شتابی نیست
که زمان،
قطره قطره
در حفرهء بی انتهای هستی فرو می چکد.
و تنها توئی ای خوب من
که از یافتهء امروز
سراسیمه گشته ای !
*****
ا مروز
عصارهء اعصار
و دیروز قربانی بی زبان امروز
و هول مرگ
د ر انتظار ا کنو ن ،
ایستاده است سمج!

انسان

انسان



همیشه یک رویا
دیروز مرا هجو کرده است و بانگ می زند:
ها ن
امروز هم گذشت،
فردا را چه خواهی کرد؟!
و من
سرگشته و گنگ
گویا در مدار صفر ماند ه ام
و هیچ، یاد م نماند ه است که بگویم:
آی ، دوست دارم ترا و دوستی را!
و آنچه گذشت ، تاریخ است
و آنچه که می گذرد،
جان ماست.
و لیک ، آنچه که می آید
زیبائی ست در هیئت عشق.
چون جوانه
چون بنفشه
چون رنگین کما ن
و چون باران بر عطش خاک....

روز مرگ تو





روز مرگ تو
می رقصم
روز مرگ تو
می رقصم و پای کوبان
بند بند وجود
در ترنم دلنشین آواز
می لغزد جهان
روز مرک
آخرین گلوله!!

مداد

مداد


مداد
سرش گیج میره
دور خودش می گرده
بالا و پائین میره
چپ می زنه
وجب وجب
راست می زنه
وجب وجب
اما همش رو خط می ره
حالا بگو
کجا بره
از چی بگه؟
سر بزنه به صحرا
پرنده ها رو پر بده
یا بزنه به دریا
رو موج آبی ها بره
با بچه ها رنکی بشه
برنگ سرخابی بشه
یا دست ما بلرزه
همه چی رو حاشا بکنه
وعده بده
کرور کرور
دروغ بگه
قطار قطار
زنجیر و حاشا بکنه
خورشید و پنهان بکنه
همه چی رو کتمون بکنه
قو رو پریشون بکنه؟
یا از ستاره ها بگه
بپره اون بالا ها
بالا بره ، بالاتر
بپره تو آسمون
خورشید و پیدا کنه
رنگ طلائی بزنه
تو آسمون خط خطی
جنگل و سبزش بکنه
ماهی رو رنگش بکنه
دریا رو آبی بکنه
خواب و فراموش بکنه
یه مشت ستاره بیاره
تو سینه هامون بذاره !

بهار


گلم گلم دخترم

دیدی بازم بهار شد

سبزه و سبزی اومد

رولبا خنده اومد

همه چی نو نوار شد

خونهء ما تمیز شد

دلا دارن پاک میشن

غما دارن آب میشن

من و تو هم تا فردا

فردای فردا حتمإ

هم دیگه رو می بینیم

دلای پر غصه مون

غم و فراموش می کنن

لبای پر خنده مون

غصه رو حاشا می کنه

حرف میزنیم

یه عالمه

قصه می گیم به هم دیکه

عید که بیاد

عیدی می دیدم

بهار که شد

صحرا می ریم

کل می چینیم

بغل بغل

گوش می کنیم

به حرف هم

چهچهه پرنده ها

یادت باشه عزیزم

شادی و سر زندگی

همیشه با بهار می یاد

غصه و غم همیشه

با برفا زود آب میشه!